تبليغاتX
..... عاشقانه .....

..... عاشقانه .....

محرم از راه رسید...

ماهی که قلب به درد می اید

و دیده پر اشک

و دل حیران از ظلم بشر...

ماهی که هر روزش امتحانی است برای زندگی

برای انهایی که میخواهند ازاده باشند

و انتخاب کنند

که حر باشند...

یا؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388 توسط دو قاصدك عاشق |


سلام بر کسی که

نوشته هایم

و احساس نهفته در کلماتم

هدیه ایی برای اوست 


نمیدانم

اخرین باری که برایت نوشته ام کدام روز سال بود...

اما این روزها از حضورت سرشارم

و چه حس زیبایی است حس باهم بودن....



میدانی

گاهی وقتها

دلم بهانه میگرد

بهانه حضورت را...

و دقایق چقدر بیرحمند

مقابل بهانه ها...





+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388 توسط دو قاصدك عاشق |


 

عزیز دلم سلام

نمی دونم چرا هر سال توی ایام محرم

مخصوصا دهه اول یه جورایی گنگ و نامفهوم و پریشان میشم.

هر چی که هست ، موجی از افکار و مفاهیم پیچیده و مبهمه که نه میشه گفت و نه میشه درک کرد.

نمی دونم چطور میشه یه آدمی (هرچند که امام باشه) برای نشان دادن حقانیت و اصالت

خدا و عقاید و مکتبش

از جان خودش ، از جان خانواده اش ، از تمام علایقش و از همه چیزش می گذره

و در آمدن و ماندن و زخم خوردن و کشته شدنش حرفی نداره

جز اینکه "الهی رضا برضاک"

من نمی تونم با شعارها و حرفهای امروزی ، ظاهر این حرف رو قبول کنم

که امام حسین برای خدا و دین کشته شد و ...

گفته این سخن خیلی راحت و مفهومه

اما

مفهوم این حرف نه قابل درکه و نه قابل فهم ...

کاش میتونستم بفهمم این چیه که داره از درون متلاطمم میکنه

کاش می تونستم به زبونش بیارم

ای کاش برای این ندانسته ها جوابی داشتم ، برای فهمیدن و آروم شدن.

بگذریم

ببخش که این روزا سنگینم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388 توسط دو قاصدك عاشق |


 

بازم سلام ...

چه شبی شد ، شب جمعه ایاق آشدی عزیز دل

تاخیرنن قلمغ

قاپنین کلیدی

قارن قاراماغی

و ...

شب جالبی بود و خیلی خوش گذشت ، خیلیییییی

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 توسط دو قاصدك عاشق |


 

سلام گلم

این روزا اینقده کارا پیچ در پیچ شده که اصلا نرسیدم بیام و چیزی بنویسم

جمعه شب که اومدیم خیلی خیلی عالی بود و باحال

مخصوصا آقا ستار و کربلایی جان ما که با هم زوج افسانه ایی رو می تونن تشکیل بدن

بعدشم بارون نم نم اونشب و حرف بابا ، که به فال نیک گرفت

از جریان خرید انگشتر نشان و انگشتر نامزدی دیروز میگذرم چون توی ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه ثبت شده

امروز عصر ساعت ۵.۳۰ هم قراره ... بشیم به سلامتی و خوشی و میمنت

 

خدای خوبم شکرت

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط دو قاصدك عاشق |


X

چتر ها را باید بست ،
زیر باران باید رفت .
فكر را ،
خاطره را زیر باران باید برد .
با همه مردم شهر ،
زیر باران باید رفت .
دوست را ،
زیر باران باید دید .
عشق را زیر باران باید جست .
زیر باران باید بازی كرد .
زیر باران باید چیز نوشت ،
نیلوفر كاشت.


صفحه نخست
پست الکترونیک