تبليغاتX
..... عاشقانه .....
..... عاشقانه .....
 

سلام گلم

این روزا اینقده کارا پیچ در پیچ شده که اصلا نرسیدم بیام و چیزی بنویسم

جمعه شب که اومدیم خیلی خیلی عالی بود و باحال

مخصوصا آقا ستار و کربلایی جان ما که با هم زوج افسانه ایی رو می تونن تشکیل بدن

بعدشم بارون نم نم اونشب و حرف بابا ، که به فال نیک گرفت

از جریان خرید انگشتر نشان و انگشتر نامزدی دیروز میگذرم چون توی ضمیر خودآگاه و ناخودآگاه ثبت شده

امروز عصر ساعت ۵.۳۰ هم قراره ... بشیم به سلامتی و خوشی و میمنت

 

خدای خوبم شکرت

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط دو قاصدك عاشق |

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1388 توسط دو قاصدك عاشق |
 

حدودای ساعت ۸.۳۰ بود که اومدیم

وای که چی فکر میکردیم و چی شد...

بمونه برای امشب که می بینمت و با هم حرف میزنیم درباره اش.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه هفتم آبان 1388 توسط دو قاصدك عاشق |


اهل بیتمون رو دادم دست محمد و خودم برگشتم مغازه ...

عزیز دلم

نمی دونی چه حسی دارم

داره همه چی تموم میشه

به امید خدا داره روزا و شبای تنهایی و غم به سر میرسه .

نوشته شده در تاريخ دوشنبه چهارم آبان 1388 توسط دو قاصدك عاشق |

 

سلام عزیزم

یا فرداست قرار عاشقیمون یا پس فردا ...

وای که چقدر این روزا برام غیر قابل باوره ...

اما هر چی که هست داره تموم میشه

به خوبی و خوشی ...

نوشته شده در تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388 توسط دو قاصدك عاشق |

 

عزیزم

یه فیلمی رو چند سال پیش دیدم به نام

" خیلی دور خیلی نزدیک "

حالا کار ندارم به نکات فنی و متن و کلیت موضوع فیلم

چرا که به نظرم این فیلم یکی از شاهکارهای رضا میر کریمی هستش و جای بحث نداره.

می خوام به صحنه پایانی فیلم اشاره کنم

جایی که دكتر عالم متخصص برجسته ي مغز و اعصاب برای دیدن پسرش

به دل کویر میره اما توی کویر ماشین خراب میشه و آب آشامیدنیش تموم میشه

از یه طرف هم طوفان شن شروع میشه و آقای دکتر توی ماشینش

زیر خروارها شن و ماسه مدفون می مونه .

زمانی که بیشتر از چند دقیقه با مرگ فاصله ای نداره

از خدا طلب کمک میکنه

هر چند در کل آدم معتقد و خداشناسیه

اما اونجا و توی اون دقایق حس خیلی ناب و عجیبی داره

حرفها و نگاه و صداش .

و در دم دمای آخر پسرش به دادش می رسه

سقف ماشین رو باز میکنه و دستش رو دراز میکنه و ...

چقدر این روزها به این حس ناب نزدیکم

چقدر این روزا دست کمک خدا رو نزدیک می بینم

هر چند من لایق اینهمه لطف خدا نبودم اما پاکی و صداقت توست که راه رو هموار میکنه

و حضور خدا رو در لحظه لحظه زندگیمون واضح و نمایان میکنه.

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط دو قاصدك عاشق |
Blog Skin